غياث الدين منصور دشتكي شيرازي
71
تحفة الفتى في تفسير سورة هل أتى
قائل به صرف يا تأويل شويم چنين است : در آيهء دوم از خلقت انسان از نطفهء آميخته سخن به ميان آورده . قطعا هيچكس خلقت نفس ناطقه را از نطفه نمىداند . أصولا حكمائى كه قائل به نفس ناطقه هستند ، أولا وجود آن را قبل از بدن نمىدانند وثانيا آن را مخلوقى بسيط ومجرد مىشناسند ، نه مخلوط وحاصل تركيبي نطفه . چنانكه مؤلف خود در تعريف نفس ازنظر حكمائى چون أرسطو آورده است : انّ الحكماء عرّفوا النفس الانساني بأنّها كمال أول لجسم طبيعي آلى من جهت ما يغذو وينمو ويتولّد ويتحرّك بالإرادة ويدرك الجزئيات والكليات . وقرّروا أنّ النفس بهذا المعنى مجردة وانّها بقوّتها تحصل الأعضاء وصورها وهي كمالات ثانوية . حجة الكلام لإيضاح محجة الاسلام ، 209 . اثبات تجرّد نفس ونيز اثبات حدوث نفس به حدوث بدن ، از جمله مباحثى است كه أغلب حكما وفلاسفه را به خود مشغول داشته وهريك به ايراد دلائلى چند پرداختهاند . عباراتى چون " الصوفىّ مع اللّه بلا مكان " ويا " الصوفىّ كائن بائن " ، در اثبات تجرّد نفس از مكان واز مادّه ، مشهور است . ترجمهء مبدأ ومعاد ملا صدرا ، أحمد بن محمد اردكانى ، به كوشش عبد اللّه نوراني ، ص 355 ونيز از جمله دلائلى كه بر اثبات عدم تقدّم نفس بر بدن ايراد كردهاند اين است كه لازمهء تقدّم نفس بر بدن ، اتّحاد نفوس است وغير جائز . امّا عدم جواز وحدت نفوس قبل از أبدان ، آن است كه طريان كثرت بعد از وحدت محال است مگر در مقادير وجسمانيات ونفس از آنها مجرّد است ، ويا به عبارتى ديگر : اگر نفوس انسانية پيش از وجود أبدان موجود باشند وبا حدوث أبدان ، حادث نشوند در آن وجود نه مىتوانند كثير باشند ونه واحد . همان ، 361 - 364 . * * * ( 8 ) به أفلاطون منسوب است كه نفس را قديم دانسته وبه حركت كمالى وجوهري وابدى آن معتقد بوده است ايضاح المقاصد ، علّامه حلّى ، 236 وى در أغلب محاورات خود از نفس وحقيقت آن بحث مىكند . عقيدهء منسوب به أفلاطون شامل چند جهت است : 1 - روح ( يا نفس ) قبلا از تعلق به بدن موجود بوده است . 2 - روح از ابتداء تعلق به بدن ، معقولات ومعلومات زيادى را با خود به همراه دارد .